در دوه دهه اخیر نقد فمنیستی در حوزه هنر و ادبیات حداقل در رسانه های غیر دولتی گسترش یافته است. این رهیافت یکی از رهیافت های مهم جامعه شناسی ادبیات معاصر است. این متن نوشته هایده ترابی است و در شهرزاد نیوز منتشر شده است. متن دقت و روش مندی علمی و دانشگاهی چندانی ندارد اما بسیار خواندنی است و رویکرد فمنیستی به نقد ادبی را نشان می دهد.
زبان زنانه در ادبیات فارسی
نوشته هایده ترابی
به نقل از شهرزاد نیوز
http://www.shahrzadnews.org/articlelist.php5?page=4
در بازشناسی هنر و ادبیات زنان دیدگاههای گوناگونی طرح شده که به گمان من هیچ یک از آنها نتوانسته است مرز قطعی و روشنی را میان آثار زنان و آثار مردان نشان بدهد. از همین رو پافشاری بر تمایز مطلق جنسیتی در آفرینش هنری زنان و مردان نیز شاید تلاشی بیهوده باشد. (1) با این همه ما می توانیم بر برخی از عناصر برجسته در آثار زنانی هنرمند انگشت بگذاریم تا به درک بهتر این آثار برسیم. چرا زنان اینگونه نوشته اند و آفریده اند؟ پیامدهای اینگونه خلق کردن چه بوده است؟ و سرانجام این آثار بر مخاطبان خویش چگونه تأثیر میگذارد و چه چیزی را میتواند در روند پذیرش، در فرهنگ عمومی به حرکت در آورد و دگرگون کند؟ اینها پرسش هایی بوده برای پرداختن به بحث کنونی دربارۀ گرایش به پرده دری، پرخاشگری و طنز در زبان و ادبیات روشنگرانۀ زنان. در این مجال خواهم کوشید با نوشته هایی به هم پیوسته این موضوع را دنبال کنم.
ساختار شکنی آری، اما با چه ابزار و انگیزهای؟
اگر قرار باشد مقوله ای چون "ادبیات زنانه" را بپذیریم، آن را تنها در پس و پیش کردن نشانه های دستوری و یا بشکن بشکن ساختارشکنی فراگیر و سطحی امروزین نمییابیم. این نگارنده قصد بی حرمتی به اندیشمندانی چون فوکو و دریدا و... غیره را ندارد. پذیرش و نقد آثار آنها در چهارچوبهای دیگری باید انجام بگیرد و کار این نوشته نیست. تنها میتوانم به اطمینان بگویم که این مردان فیلسوف و اندیشمند، روحشان خبر نداشته که با تئوری هاشان چه تخم لقی در دهان رجال ِ (شما بخوانید نسوان ِ) "ادبیات نوظهور فارسی" خواهند شکست. (2)
گرایش به آنارشی و ساختار شکنی در زبان و آثار هنری بسیار پیشتر از این چند پیامبر "هنر و ادبیات گفتمانی" وطنی آغاز شده است. ضد شعر، ضد رمان، ضد روایت، ضد درام، ضد تئاتر، ضد سینما، ضد هنر به عنوان جنبشی اعتراضی و آوانگارد علیه خشونت روزافزون، علیه قراردادها و ساختارهای سرکوبگر فرهنگی در جوامع بورژوایی، پیش از جنگ جهانی اول در اروپا ریشه دواند، به عنوان گرایشی هنری در شکل های گوناگون جا افتاد، و پس از جنگ جهانی دوم به عنوان موج نو "گریزان از معنای مرکزی و منسجم" با گرایش های گوناگون، دیگر در اروپا پذیرفته و سالار گشته بود. (3)
به هر رو، من ویژگی ساختارشکنانۀ زبانی را که امروز "زبان زنانه" یا "ادبیات زنانه" اش مینامند، بس درونی تر و ریشه ای تر از این ساختارشکنی صوری و سطحی میبینم که خرد و کلان بدان روی آورده اند و بازارش امروزه روز به شدت داغ است. (4) و مراد از این ویژگی، البته، اپیدمی اروتیسم زدگی در هنر هم نیست که دیگر حتا نمیتواند به عنوان پورنوگرافی کارآیی داشته باشد و دل بسیاری از مصرف کنندگان را زده است.
در نگاه من آثار درخشان و ماندگاری از زنان هنرمند وجود دارد که بار جنسیتی شان دارای ویژگی های معینی است که آنها را به عنوان "صدای زنانه" یا "ادبیات زنانه" نیز برجسته میکند؛ و آن، گونه ای هنر ایستادگی، هنر رهایی بخش و روشنگرانه است که از عنصر "برانگیزی" (Provokation) بسیار بهره گرفته است. درون مایۀ جنسیتی، اما، همۀ چشم اندازها و چندسویگیهای این آثار را در بر نمیگیرد و نمیتواند نقطۀ پایانی بر رسالت آنها باشد. درون مایۀ جنسیتی و یا "صدای زنانه" تنها یکی از برجسته ترین ویژگی های این آثار است؛ چشم اندازی است از بی انتهایی چشم اندازها و درک مخاطبان این آثار در دوره های گوناگون. "صدای زنانه" در هنر و ادبیات (اگر نه همیشه، اما اغلب) زنگ "زبان درازی"، گستاخی، پرخاش یا پرده دری و مضحکه آوری (گروتسک) دارد. این بار ِ کنشگرانه و چالشگرانه، نه تنها با تاریخ رهایی جنسی و جنبش زنان در سدۀ اخیر پیوند ارگانیک دارد، بلکه بیشک تاریخی کهنتر داشته، چنانکه ردّ پایش را در اثری چون "داستانهای هزار و یک شب" نیز میتوان یافت. (5)
در نوشتۀ آینده نگاهی خواهیم انداخت به چرایی برجسته شدن عنصر پرووکاسیون در "زبان زنانه" و کارکردها و پیامدهای فرهنگی و اجتماعی آن.
زیرنویس ها
1- مارگارت اتوود رمان نویس، شاعر و منتقد کانادایی بررسیهای دقیقی دربارۀ شیوۀ نگارش زنان و ادبیات آنان ارائه میدهد، اما حتا نمیتوان مرزبندیهای وی را با ادبیات مردان قطعی شمرد. چنانچه او خود نیز از به رسمیت شناختن برخی تعریفها و طبقهبندیها برای آثار زنان پرهیز میکند و بیشتر می کوشد زمینههایی را که منجر به "آن گونه نوشتن" در نزد زنان شده، بشکافد. از جمله در خاطره نگاری و مقالۀ زیر در حول و حوش این موضوع سخن می گوید:
On Writing Poetry (Lecture)
Spotty-handed Villainesses: Problems of Female Bad Behaviour in the Creation of Literature (Lecture)
2 - گویا واژۀ "رجال" گاهی اوقات شامل ما"نسوان" هم میشود؟! اگر شک دارید، رجوع کنید به اظهارات خانم شیرین عبادی درباب قانون اساسی جمهوری اسلامی و حق زنان برای رسیدن به مقام ریاست جمهوری در رژیم کنونی ایران.
3 - نکته هایی درخور توجه و یاد آوری:
کارل آینشتاین، نویسنده ی آلمانی، ضد رمان خود به نامBebuquin را در سال 1912 منتشر میکند با زیرعنوانی بدین مضمون: ناشیان معجزه گر ((Dilettanten des Wunders. فوتوریستهای روسی در همین سال در مانیفست خود نفرتشان را از زبان معمول و رایج اعلام میدارند و مصرانه در پی نوآوری در واژگان و ترکیب زبان هستند و میخواهند به رهایی واژه از معنای قراردادیاش برسند. هنرمندان تبعیدی در زوریخ نیز در سال 1916 به نام دادائیستها دست به مقاومت علیه "جنون روزگار" خویش میزنند و همۀ معیارها و قواعد بازی را در زبان، ادبیات و هنر مردود میشمارند. پیش از آن گرترود اشتاین شاعرۀ امریکایی، مقیم پاریس، همجنسگرا و از چهره های ادبی جنبش زنان سالهای بیست به بعد، نخستین اشعار تجربیاش را به چاپ میرساند (Tender Buttons,1914). آثاری به عنوان "متن ناتمام" (das Fragmentarische) نیز در دهۀ پنجاه حتا با کاری از برتولت برشت به نام Fatzer در ادبیات نمایشی مطرح میشود. برشت که تمرکز کارش بر موقعیت تاریخی شخصیت و آشکار کردن تضادهای اجتماعی و طبقاتی بوده، از زوایای دیگری در فرم درام و نمایشنامه نویسی ساختارشکنی میکند. بدین مفهوم او نویسندهای "معنا گریز" به شمار نمیرود. اما هم او در آخرین سالهای عمرش متن ناتمامی مینویسد که در آن جنبه های روان شاختی و فردی شخصیتی نارسیست به نام فاتسر را، در تضاد با موقعیت تاریخی و شرایط اجتماعیاش، مورد کنکاش قرار میدهد. این متن ناتمام بعدها، مورد تکیۀ شاعر، نمایشنامه نویس و کارگردان ساختارشکن آلمانی، هاینر مولر قرار میگیرد.
در سینما هم به گونه ای دیگر چهل سالی میشود که این تحولات رخ داده و خلاصه اینکه مظاهر صوری ساختار شکنی، چند معنایی و معنا گریزی اکنون دیگر خود تبدیل به سنتی کلاسیک در هنر آوانگارد شده و در غرب هم سالهاست که از آن کلیشه سازی می شود. شگردها و ترفندهای شناخته شدۀ این گرایش ادبی- هنری امروزه به شدت دستمالی شده و تکراری است.
4 - جریان "ساختارشکنی" از حوزۀ رمان و شعر به نقد و نقدنویسی هم سرایت کرده است، چنانکه که منتقد خوب ما بهروز شیدا نیز شیفتۀ این تب و تاب و انتشار شده و مینویسد: "به این سو و آن سو؛ به سوی زنانه گی، شاعرانه گی، خیال، غیاب". او در خوانش و نقد متن ساختار شکن، به عنوان منتقد، خود دست به ساختارشکنی میزند. حالا که میخواهد نقدی ساختارشکنانه بر نقد ساختارشکنانۀ ایشان که بر متنی ساختارشکنانه نوشتهاند، به دست دهد؟ او در مصاحبه ای میگوید که خودش از اینگونه نوشتن لذت میبرد و مهم همان است. آرزویش این است که با ویژگیهای ترکیبی و زبانی که در نقد (یا به قول خودش جستار) به کار میبرد.، گونۀ ادبی نوینی بیافریند. (ن.ک.ب. «نگاههای مختلف به ادبیات تبعید، گفتگوی فرزین ایرانفر با بهروز شیدا»، آرش 94) . چرا نویسندهای آرزو دارد که گونۀ ادبی نوینی بیافریند؟ مگر اسنوبیسم ادبی همان قبای کهنه ای نیست که هر از گاهی مد روز میشود و دیگر به ذات خویش هیچ چیز نوینی ندارد؟ براستی دغدغه های جدی یک نویسنده چیست و چه باید باشد؟
5 - نگاه کنید به نوشتهای از همین نگارنده دربارۀ هزار و یک شب، به نام " افسانه و روایتگر"(سایت شهرزاد نیوز، 29 اسفند 1385). منظور اینجا نه نقش "خردمندانه" و پذیرفته شدۀ شهرزاد قصه گو، بلکه نقش "زن بد" و "شهرآشوب" در داستان های هزار و یک شب است و نیز "زبان پرده در" برخی از این داستانها. گمان میرود که نویسندگان "هزار و یک شب" (به عنوان یک اثر ادبی از سدههای نهم و دهم ه.ق.) مردان بودهاند، اما بی شک زنانی نیز جزو روایتگران این داستانها (به عنوان ادبیات شفاهی) بوده اند که نام و نشان شان از بین رفته است
قسمت دوم
چرا "برانگیزی" و "برانگیختن"؟
شهرزاد نیوز : در نوشتۀ پیشین اشارهای رفت به برجسته شدن عنصر "برانگیزی" (پرووکاسیون) و نقش ساختارشکنانۀ آن در هنر و ادبیات روشنگرانۀ زنان. اینک ببینیم چرا گرایش "برانگیزی" و "برانگیختن" در "زبان زنانه" چنین برجسته میشود.
آیا این ویژگی شامل هر اثر هنری اصیلی نیست؟ کم نبودهاند مردانی که با آثار هنری خود روح حاکم بر زمانهشان را برانگیختهاند. و تازه اگر قرار باشد که "برانگیزی" را به عنوان برجستهترین ویژگی "زبان زنانه" بپذیریم، تکلیف آثاری چون سرودههای پروین اعتصامی و یا اغلب سرودههای سیمین بهبهانی چه میشود که با زبان "آشتی" و "خرد زنانه" آمیختهاند؟ و مگر آفرینندگان چنین آثار "معقولی" زن نبودهاند؟
باید توجه داشت که مفهوم "ادبیات زنانه" همواره باری جنسیتی را در خود حمل میکند و این جنسیت همان چیزی است که داغ سدهها اسارت و سرکوب تاریخی را بر خود دارد. زن هنرمندی که میخواهد براستی به ندای درونی "من ِ سرکوب شده"ی خویش دل سپرد و از خشمها و جنگها و آرزوها و عشقهای فروخفته و خود سانسور شدهاش بگوید و ترجمان این "من" ممنوع و نکوهیدۀ زنانه شود، چارۀ دیگری ندارد جز اینکه در زبانش پرووکاتیو شود. یعنی اینکه شما بهعنوان زنی هنرمند، هر زمان که بخواهید از جایگاه جنسیت سرکوب شده به جهان نگاه کنید و خلق کنید، خواه ناخواه تابو شکنی کردهاید، خواه ناخواه آب در خوابگه مورچگان ریختهاید، و گاه نیز با سر به دیوار بتونی پندارها و فرهنگ مردسالار حاکم اصابت خواهید کرد. این بهایی است که باید پرداخت شود و راه دیگری وجود ندارد. کافی است که بخواهید از این جایگاه، صاف و ساده، رو به جهان سخن بگویید و بیافرینید تا بهعنوان "شورشی" و "مجنون" و "عقدهای" مهر بخورید و طرد شوید. براستی در اینجا، پرووکاسیون ِ زبانی، برآمدِ اصالتِ کار و خودانگیختگی زن هنرمند است در اذهان جامعهای که به شدت آمادگی پرووکاسیون را دارد. شما تنها زمانی میتوانید بهعنوان زن، دیگر تحریک کننده یا پرووکاتیو نباشید که از دریچۀ جنسیت و "من" سرکوب شده به جهان و امور پیرامونتان ننگرید. تنها زمانی که در نقشهای پذیرفته شده و "معقول" تان بهعنوان همسر، مادر، پرستار، تیمارگر، ستاره، ملکه، پرنسس و یا حتا معشوقه و فاحشه فرو رفتید و آتشبس دادید، دیگر در میهن تان"شهرآشوب" نخواهید بود، و چه بسا "بانوی برگزیده" و یا "هنرمند ملی" هم بشوید. و براستی "صدای زنانه"ی آزاد نمیتواند صدایی ملی شود؛ زیرا، بنا بر قاعده، این صدا دست کم نیمی از این ملت را باید خشمگین و تحریک کند، اگر نه دیگر آزاد و "زنانه" نیست. یا نکند بر این گمانید که "صدای زنانه" باید از نوع صدای ملکه الیزابت دوم باشد که رشادت سربازان بریتانیای کبیر را در حمله به عراق میستاید؟
باید پرسید که چگونه میشود از جایگاه جنسیت سرکوب شده، دست به آفرینش هنری زد و پرووکاتیو نبود؟ مردان هنرمند نیز اگر در آثارشان از جایگاه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سرکوب شده به پدیدهها نگاه کنند، بی شک پرووکاتیو خواهند شد؛ نمونههایش در هنر و ادبیات جهان فراواناند. اما باز هم زنان با شهرآشوب نویسی هاشان آنارشی بیشتری در اذهان تولید میکنند. چیزی که اثری را تابوشکن، برانگیزاننده و ساختارشکن میکند، پسزمینههای فرهنگی و اجتماعی سرکوبگرانه در پذیرش آن اثر است و نه صِرفِ هوس و میل هنرمند به تابوشکنی و جنجالآفرینی. از همین روست که آثار هنری بنا به دورههای تاریخی گوناگون و ساخت فرهنگی وسیاسی جوامعی که در آنها مطرح میشوند، کارکردهای بسیار متفاوت دارند و گاه تأثیرهای بسیار متضادی بر مخاطب خود بر جای میگذارند.
"ادبیات و هنر زنانه" از جنس همان پردهافکنی قرةالعین در دشت بدخش است. یعنی دقیقاً همانجا که همراهان و یاران قرۃالعین در برابر این پردهدری "از حال میروند". براستی میتوان حرکت سیاسی قرۃالعین را در آن مقطع تاریخی "بی خردی" محض و "جنون آمیز" خواند و گفت که شکست شورش یک تنۀ وی (بهعنوان زن) محتوم بوده است. اما پس از گذشت نزدیک به دو سده، تاریخ نشان داد که این حرکت "بی خردانه" و "جنون آمیز" در جنبش زنان ایران به بار نشسته و برابری خواهی جنسیتی را پیشینه و هویت بخشیده است. هنر برانگیزاننده نیز بنا به ذات اعتراضیاش، اغلب در بدو امر محکوم به شکست است و یا اینگونه مینماید؛ اما اثری که چون کف، سوار بر امواج گذرا نباشد، در دراز مدت چون جریانی زنده دیرپایی خواهد کرد، چشماندازهای بیانتها و کارکردهای گوناگون خود را سرانجام بر مخاطبانش آشکار میسازد.
کارکردها و پیامدهای این گونه ادبیات
زبان "عاطفی"، "خرد گریز"، "جنون آمیز" و "پرخاشگر"، به عنوان نمودی برجسته، تنها شامل "ادبیات زنانه" نمیشود. در ادبیات مردان نویسنده نیز ما کم از این دست آثار نداریم. اما میتوان ادعا کرد که در "هنر و ادبیات زنانه" بدون این زبان، هیچ گونه شورش و روشنگری "زنانه" علیه ساختارهای ذهنی مردسالارانه به سامان نمیرسد. بارزترین نشانهها و پیآمدهای "ادبیات زنانه" اینها هستند:
1- دگرگونی بار، جایگاه و کاربرد واژههایی که به گونهای بار جنسیتی دارند یا تابع مناسبات فرهنگی، عرفی و سیاسی هستند.
2- انتقال بحران و تضاد جنسیتی زن و مرد به سطح زبان و چالش هنری در اثر.
3- ایجاد شوک در مخاطب، ایجاد حساسیتهای عرفی، فرهنگی و سیاسی به منظور دگرگون کردن درک مخاطب و دگرگون کردن شکل پذیرش اثر.
4- از مرزهای امن گذشتن و با زبان و فرهنگ تجاوزگر مردانه درگیر شدن.